تبليغاتX
تقدیم به یک دوست

تقدیم به یک دوست

من در غم تو ، تو در وفاي ديگري


من دلتنگ تو  ، تو دلگشاي ديگري

 

 

در مکتب عاشقان کي روا باشد ؟


من دست تو گيرم ، تو پاي ديگري

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 4:0  توسط تنها ترین سردار  | 

زماني خنده هايت آشنا بود

زماني خنده هايت آشنا بود     براي زخمهاي من دوا بود

 ميان اين همه آيينه و سنگ        شکستن ابتداي ماجرا بود 

 کسيکه دستهايش راتکان داد        نگاهش ساده وبي ادعابود 

    قدم ميزد ميان عطر گلها        کسيکه سرنوشتش مثل ما بود

  کسيکه ساده وهمرنگ درياست          به چشمان سياهت مبتلا بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 0:55  توسط تنها ترین سردار  | 

اهل تمنا نیستم

ناز کمتر کن، من اهل تمنا نیستم
زنده با عشقم، اسیر سود و سودا نیستم
 
عاشق دیوانه ای بودم، که بر دریا زدم
رهرو گمگشته ای هستم، که بینا نیستم
 
اشک گرم و خلوت سرد مرا، نا دیده ای
تا بدانی اینقدرها هم شکیبا نیستم
 
 بس که مشغولی به عیش و نوش هستی غافلی
از چو من بیدل، که هستم در جهان، یا نیستم
 
دوست می داری زبان بازان باطل گو را
در برت لب بسته از آنم، کز آنها نیستم
 
دل بدست آور شوی با مهربانی های خویش
لیکن آنروزی، که من دیگر به دنیا نیستم
 
پای بند آز خویشم، مهلتی ای شمع عشق
من برای سوختن اکنون، مهیا نیستم
 
هیچکس جای مرا دیگر نمی داند کجاست
آنقدر در عشق او غرقم، که پیدا نیستم
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 2:7  توسط تنها ترین سردار  | 

حرف قلب

شد بهار و دل من اسير شهر طوفاني انتظارست
حرف قلب من اين بوده و هست آن زمان كه بيايي بهارست
 
قوي دل لحظه ها را شمرده تا تو از شهر غربت بيايي
نبض آلاله ها را گرفتم تا كه شايد بدانم كجايي
 
شهر لب ، باغ دل،مرز احساس حسرت لحظه اي با تو بودن
با نگاهت سخن گفتن و بعد شعري از جنس دريا سرودن
 
عكس روياييت را نهادم توي يه قاب عكس طلايي
با كمي لاله رويش نوشتم لعنت عشق بر تو جدايي

من نگاه تو را اولين بار روي يك شعر نمناك ديدم
قصه سبز زيبايت را از زبان غزل ها شنيدم
 
باورم نيست آمد بهار و ماه چشم تو بر دل نتابيد
دل من به ياد تو يكسال رنجيد چشم در آرزويت نخوابيد
 
يادگار تو يه عشق پاك  ست توي گلداني از آرزويم
خوب شد مانده اين يادگاري تا كه گه گاه آن را ببويم
 
هيچ كس با دل من نيامد تا لب جاده هاي رهايي
منتظر مانده ام روي يك پل تا كه شايد از آن سو بيايي

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 2:4  توسط تنها ترین سردار  | 

یک تار مو

به من یک تار مو دادی امانت


که بی تو سوز دل با او بگویم


مرا تا یک نفس در سینه باقی ست


امانت دار این یک تار مویم


تو می دانی که در هر تار مویی


ز مو باریک تر صد راز باشد


اگر مورا زبان آشنا نیست


مرا چشم حقیقت باز باشد


نه پنداری که پیمانی که بستم


از این یک تار مو محکم نگردد


به گیسوی دلاویز تو سوگند


که یک مواز وفایم کم نگردد


توای روشنی بخش حیاتم


نمی گویم مرا پیوند جان باش


نمی گویم به دردم مرهمی نه


به قدر تار مویی مهربان باش


چو مو باریک باشد رشته عمر


بیا قدریکدیگررا بدانیم


 بیا با تار جان  پیمان ببندیم


بیا تا پای جان با هم بمانیم

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 2:53  توسط تنها ترین سردار  | 

اگر دل دلیل است

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم


ولی دل به پاییز نسپرده ایم

 


چو گلدان خالی، لب پنجره


پر از خاطرات ترک خورده ایم

 


اگر داغ دل بود، ما دیده ایم


اگر خون دل بود، ما خورده ایم

 



اگر دل دلیل است، آورده ایم


اگر داغ شرط است، ما برده ایم

 


اگر دشنۀ دشمنان، گردنیم


اگر خنجر دوستان، گرده ایم

 


گواهی بخواهید، اینک گواه


همین زخمهایی که نشمرده ایم

 


دلی سر بلند و سری  سر به زیر


از این دست عمری به سر برده ایم

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 1:51  توسط تنها ترین سردار  | 

عشق ما،این جنده بازیهای چرکینست

عشق،آن عیسای مصلوب است
برصلیب شهوت ننگینمان،درمیخ
خون این عیساست،کالوده زمین داغ بستررا
خون این عیسای بی تاریخ.
کس چه میداند؟
شاید ارلیلی به مجنون کام دل میداد
عشق اوچون عشق ما،ازیک ژتون هم،بی بها تربود
یااگرشیرین کنارپیکرفرهاد میخوابید
تیشه اش چون شاخه های خشکبی بربود
اعترافی سخت ننگین ست
اینکه مااحساس خون را،جای قلب گرم
درکمرگاه صبورخویش مییابیم
یابجای آنهمه سجاده های بافته ازصوف
روی این آلوده با خون،بسترصدرنگ میخوابیم.
درکدامین کوه،آن پیغمبر پاکیزه دل،خفته ست
کزخداهرگز، بزاریها نخواهد خواست:
یک شب شیرین،بیاساید،
درپناه خیمه ی کوتاه پستان بند معشوقش؟
ماچه بدبختیم
کانهمه شعروسرودآسمانیمان
ورد این هرجائیان نیمه شبهای خیابانهاست.
روحمان،چون فاضلاب شهر،گندآلود
حجله ی رؤیایمان،سرشارازرانهاوپستانهاست.
مادخیل آرزوهارا،
برضریح آلت بی آبروی خویش میبندیم .
ما میالائیم ومیخندیم.
عشق،آن عیسای مصلوب است
گرمی هربوسه اش،چون میخ
برصلیب شهوت پُرتاب،میدوزد
حلقه هم،چون حلقه ی زنجیر
پنجه اش را با طلسم ننگ،میسوزد.
دوستت دارم چه نفرین دروغینی ست.
دوستت دارم چه نفرینی ست.
درد ما اینست:
-
درد این نسل گناه اندیش
عشق هم درما نمی روید.
ماچوآن درندگان ازهوس سرشار
میدریم ودورمیریزیم.
عشق ما،این جنده بازیهای چرکینست
عشق ما،اینست!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 0:16  توسط تنها ترین سردار  | 

صدف سينه من عمري
گهر عشق تو پروردست
كس نداند كه درين خانه
طفل با دايه چه ها كردست
همه ويراني و ويراني
همه خاموشي و خاموشي
سايه افكنده به روزنها
پيچك خشك فراموشي
روزگاري است درين درگاه
بوي مهر تو نه پيچيدست
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 1:1  توسط تنها ترین سردار  | 

روزگاری عشق حرف سال بود

هر دلی دارای شور و حال بود

هیچکس از آشنایی کم نداشت

عاشقی رایج ترین منوال بود

روزهای کودکی یادش بخیر

آفتابی در تمام سال بود

من نشستم زیر شاخ لحظه ها

در کنارم زندگی سیال بود

دست بردم تا بچینم میوه ای

                                                      زندگانی آرزویی کال بود

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 0:5  توسط تنها ترین سردار  | 

ای نسیم رهگذر به ما بگو

این جوانه های باغ زندگی

این شکوفه های عشق

از سموم وحشی کدام شوره زار

رفته رفته خار میشوند؟

این کبوتران برج دوستی

از غبار جادوی کدام کهکشان

گرگ های هار میشوند

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 0:2  توسط تنها ترین سردار  | 

در بياباني دور       كه نرويد جز خار
كه نخيزد جز مرگ
كه نجنبد نفسي از نفسي
خفته در خاك كسي
زير يك سنگ كبود
دردل خاك سياه
مي درخشد دو نگاه
كه به ناكامي ازين محنت گاه
كرده افسانه هستي كوتاه
باز مي خندد مهر
باز مي تابد ماه
باز هم قافله سالار وجود
سوي صحراي عدم پويد راه

+ نوشته شده در  شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 23:52  توسط تنها ترین سردار  | 

انتخاب دوست

دوستى كم كن تو با اشخاص دون

تا كه پاى از منجلاب آرى برون

روتو غزلت بهر خود گيراى جوان

تا كه سالم ماندت جسم و روان

وه چه آلام و ستمها ديده ام

وه چه آزار و محنها ديده ام

گر رفيقى با توگردد مهربان

زان حذر كن تا كه برنارى زيان

روصديقى بهر خود پيدا بكن

تا كشاند مر تو را اندر جنان

تنها در عمر خود يارى نديد

از كسى هرگز وفادارى نديد

اى كه باشى دائما در مدرسه

روز و شب اندر خيال و وسوسه

سعى كن بهر عمل نى علم خشگ

تا كنى تحصيل از آهوى مشگ

+ نوشته شده در  شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 2:53  توسط تنها ترین سردار  | 

+ نوشته شده در  جمعه سوم فروردین 1386ساعت 15:20  توسط تنها ترین سردار  | 

تو آسمون عشقم جز تو پرنده ای نیست

رو خاموشی لبهام جز اسم تو کسی نیست

تو قلب من عزیزم هیچکسی جای نداره

دل عاشقم جز تو هیچکسی دوست نداره

 بی حسرت از جهان نرود هیچکس             الا شهید عشق از تیر کمان دوست

+ نوشته شده در  جمعه سوم فروردین 1386ساعت 14:59  توسط تنها ترین سردار  | 

سر سبزترين بهار تقديم تو باد

آواز خوش هزار تقديم تو باد

گويند که لحظه اي است روئيدن عشق

آن لحظه هزار بار تقديم تو باد

+ نوشته شده در  جمعه سوم فروردین 1386ساعت 14:54  توسط تنها ترین سردار  | 

گفتي كه مرا دوست نداري گله ايي نيست

 

بين من و عشق تو ولي فاصله ايي نيست

 

گفتم كه كمي صبر كن و گوش به من كن

 

گفتي كه بايد بروم حوصله ايي نيست

 

پرواز عجب عادت خوبيست ولي حيف

 

تو رفتي و ديگر اثر از چلچله ايي نيست

 

گفتي كه كمي فكر خودم باشم و آن وقت

 

جزء عشق تو در خاطر من مشغله ها نيست

 

رفتي تو خدا پشت و پناهت به سلامت

 

بگذار بسوزد دل من مسئله ايي نيست

+ نوشته شده در  جمعه سوم فروردین 1386ساعت 3:45  توسط تنها ترین سردار  | 

باز شمعي مي شوم
تا بسوزم جان و تن
اشک هايم مي چکد
بر دل و دامان من

من که رسوايت شدم
مي نويسم بر درخت
مي نويسم در هوا
يا به روي سنگ سخت

مي نويسم از غمت
شمع و پروانه شدم
چند روزي مي شود
باز ديوانه شدم

+ نوشته شده در  جمعه سوم فروردین 1386ساعت 3:43  توسط تنها ترین سردار  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 0:15  توسط تنها ترین سردار  | 

زمان را كاسه اي نيست تا كه لبريز شود فضيلتي رونده دارد بسان آب و صراحت مكرري بسان سال اما لحظه هايي به وسعت نامريي يك خاطره باز مي گرداند آب را به سرچشمه و مي برد دل را به كهن سردابه ها تا نوازش دهد خاطرات بودني قديم را
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 2:30  توسط تنها ترین سردار  | 

عجب صبري خدا دارد

عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
همان يک لحظۀ اول
که اول ظلم را ميديدم از مخلوق بي وجدان
جهان را با همه زيبائي و زشتي
بروي يکدگر ، ويرانه ميکردم


عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم ،
که در همسايۀ صدها گرسنه ،
چند بزمي گرم عيش و نوش مي ديدم
نخستين نعرۀ مستانه را خاموش آندم
بر لب ِ پيمانه مي کردم


عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
که مي ديدم يکي عريان و لرزان
ديگري پوشيده از صد جامۀ رنگين
زمين و آسمان را
واژگون مستانه مي کردم


عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
نه طاعت مي پذيرفتم
نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز کرده
پاره پاره در کف زاهد نمايان
سبحۀ صد دانه ميکردم


عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم ،
براي خاطر تنها يکي مجنون صحرا گرد بي سامان
هزاران ليلي ناز آفرين را کو به کو
آواره و ديوانه مي کردم


عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم ،
به گِرد شمع سوزانِ دلِ عشاق سرگردان
سراپاي وجود بي وفا معشوق را
پروانه ميکردم


عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم ،
به عرش کبريائي
با همه صبر خدائي
تا که مي ديدم عزيز نا بجائي
ناز بر يک ناروا گرديده خواري ميفروشد
گردش اين چرخ را
وارونه بي صبرانه مي کردم


عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
که مي ديدم مشوّش عارف و عامي
ز برق فتنۀ اين علم عالم سوز مردم کش
به جز انديشۀ عشق و وفا ، معدوم هر فکري
در اين دنياي پر افسانه مي کردم


عجب صبري خدا دارد
چرا من جاي او باشم ؟
همين بهتر که او خود جاي خود بنشسته و
تاب تماشاي همه زشتيه اين مخلوق را دارد
وگرنه من به جاي او چو بودم
يک نفس کي عادلانه سازشي
با جاهل و فرزانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد
عجب صبري خدا دارد 

« معيني کرمانشاهي »

 


 
+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 20:45  توسط تنها ترین سردار  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 22:35  توسط تنها ترین سردار  | 

غروب پاييز

 

دلم خون شد از اين افسرده پاييز
                                                    از اين افسرده پاييز غم انگيز
غروبي سخت محنت بار دارد 
                                                    همه درد است و با دل كار دارد
شرنگ افزاي رنج زندگاني ست
                                                    غم او چون غم من جاوداني ست
 افق در موج اشك و خون نشسته 
                                                    شرابش ريخته جامش شكسته
گل و گلزار را چين بر جبين است
                                                    نگاه گل نگاه واپسين است
پرستوهايي وحشي بال در بال 
                                                    اميد مبهمي را كرده دنبال
نه در خورشيد نور زندگاني
                                                    نه در مهتاب شور شادماني
فلق ها خنده بر لب فسرده 
                                                    شفق ها عقده در هم فشرده
كلاغان مي خروشند از سر كاج
                                                    كه شد گلزار ها تاراج تاراج
درختان در پناه هم خزيده 
                                                    ز روي بامها گردن كشيده
خورد گل سيلي از باد غضبناك 
                                                   به هر سيلي گلي افتاده بر خاك
چمن را لرزه ها در تار و پود است 
                                                   رخ مريم ز سيلي ها كبود است
گلستان خرمي از ياد برده 
                                                   به هر جا برگ گل را باد برده
نشان مرگ در گرد و غبار است 
                                                   حديث غم نواي آبشار است
چو بينم كودكان بينوا را 
                                                   كه مي بندند راه اغنيا را
مگر يابند با صد ناله ناني
                                                  در اين سرماي جان فرسا مكاني
سري بالا كنم از سينه كوه
                                                 دلم كوه غم و درياي اندوه
نگاهم مي شكافد آسمان را
                                                 مگر جويد نشان بي نشان را
به دامانش درآويزد به زاري
                                                 بنالد زينهمه بي برگ و باري
حديث تلخ اينان باز گويد
                                                 كليد اين معما باز جويد
چه گويم بغض مي گيرد گلويم
                                                 اگر با او نگويم با كه بگويم
 فرود آيد نگاه از نيمه راه 
                                                 كه دست وصل كوتاهست كوتاه
نهيب تند بادي وحشت انگيز 
                                                 رسد همراه باراني بلاخيز
بسختي مي خروشم هاي باران 
                                                 چه مي خواهي ز ما بي برگ و باران
برهنه بي پناهان را نظر كن
                                                 در اين وادي قدم آهسته تر كن
 شد اين ويرانه ويرانتر چه حاصل 
                                                پريشان شد پريشان تر چه حاصل
تو كه جان مي دهي بر دانه در خاك 
                                                غبار از چهر گل ها مي كني پاك
غم دل هاي ما را شستشو كن
                                                براي ما سعادت آرزو كن
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 22:31  توسط تنها ترین سردار  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 22:51  توسط تنها ترین سردار  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 22:46  توسط تنها ترین سردار  | 

بسترم

صدف خالي يك تنهايي است

و تو چون مرواريد

گردن آويز كسان ديگري ...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 22:25  توسط تنها ترین سردار  |